تبلیغات
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند - آقا جون
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
پنجشنبه 3 شهریور 1384

آقا جون

پنجشنبه 3 شهریور 1384

نوع مطلب :پدرها و پسرها، 
نویسنده :احسان

میخوام توی این پست از آقاجون بنوسم.

آقاجون، همون حاج عباسه، همون پدربزرگ مادریه من. متولد 1307،البته اون چیزیه که توی شناسنامه است، میشه با 5± سال پذیرفت. از وقتی من میشناسمش، مبل فروشه،اونایی که از من بزرگترن، میگن که آقاجون قبلا خودش نجاری میکرده. اونایی که از این هم بزرگترن، میگن که آقا جون توی قم کارگاه داشته،مجسمه گچی درست میکردن، اونایی که از اون هم بزرگترن، میگن که آقاجون میرفته معدن، سنگ میاورده، میداده کارخونه های سنگبری و مجسمه سازی،میگن آقا جون از 6-7 سالگی کار میکرده و نون میداده.

از وقتی من میشناسمش، پیرمردیه که بر خلاف ظاهرش و چیزی که آدم از یه نجار انتظار داره، سواد خوبی داره، حافظ رو خوب میشناسه و بهش مسلطه، مثل و شعر و حکایت به وفور بلده، بداهه گویی اش و حاضر جوابی اش رو همیشه دوست داشته م. از معدود کسانیه که به بیدل هم مسلطه.اونایی که از من بزرگترن، میگن که توی فامیل و دوستا و همسن و سالها، حاج عباس کلا به این چیزها معروف بوده. اونایی که از این هم بزرگترن، میگن که آقا جون دوران جوونی ش به " اوس عباس توده ای" معروف بوده! ، اونایی که از اون هم بزرگترن، میگن که عضو انجمن شاعران نمیدونم چی چی هم بوده. من یکی دو تا از عکس هاشو توی این انجمن دیده م.

از وقتی من میشناسمش، هر وقت که میرفتیم خونه ی آقا جون اینا، مامان ها مرتب به ما بچه ها میگفتن:هیس، بشینید،آقا جون عصبانی میشه! اما من تا حالا ندیدم که به نوه هاش چیزی بگه، دیدم که با بچه هاش دعوا کنه، دیدم که با دایی دعوای فحش و فحش کاری هم راه بندازه، دیدم که با مامان جون قهر و دعوا داشته باشن، اما با نوه هاش همیشه مهربون بوده.

از وقتی من میشناسمش، زندگیه خوبی داشته، چرخ زندگیش میچرخیده، وضع کاسبیش بد نبوده،دستش هم همیشه به خیر و کمک بوده. اونایی که از من بزرگترن میگن که آقا جون وضع زندگیش خوب نبوده، دوران جوونی هشتش گروی نهش بوده، نه که چه عرض کنم،هشتش گروی ده و یازده ودوازدهش هم بوده! بچه های بزرگترش از روزهای سخت زندگی قدیم حرف میزنن، روزهایی که باقناعت و کدبانویی مامان جون،آبروداری میکردن و با سیلی صورتو سرخ نگه میداشتن، مبادا که کسی بفهمه که زندگی میلنگه.اونایی که از من بزرگترن، میگن که آقا جون اون موقع هم دست به خیر داشته، هر چی بزرگتر توی فامیل هست، هر کدوم خودشو یه جورایی مدیون آقاجون میدونه، آقا جون برای خواهراش و برادراش و فک وفامیل و خیلی های دیگه پدری کرده، اون موقعی که پدرشو خیلی زود توی جوونی از دست داده.

آقا جون ته قلبش همه رو دوست داره، ممکنه که توی رفتارش، مثل خیلی دیگه از مردای ایرانی که دوستی و علاقه شونو به ظاهر نشون نمیدن، نشه اینو دید، اما این علاقه رو تک تک اطرافیان، وقتی که روزگارشون تنگ شده بوده و آقا جون یه جورایی زیربغلشونو گرفته با تمام وجود حس کرده ن.

حال آقاجون چند وقتیه که خوب نیست، از پارسال که قلبشو باتری انداخت، دیگه خیلی سرحال نشد. دکتر میگفت که هفتاد سال کار کردن عضله ی قلبشو گشاد گشاد کرده. الان چند ماهی هم هست که حافظه ی آقا جون روز به روز در حال تحلیل رفتنه، دیگه اطرافیانشو نمیشناسه، دیگه خوردن و خوابیدن رو هم فراموش کرده، زمانها و مکانها رو با هم اشتباه میگیره، خلاصه که آقا جون روزگارش خوب نیست.

دکتر گفته که توی بیمارستان نمیشه کاری کرد، مریضیه آقاجون پیریه،همین و بس. بهتره توی خونه باشه، آقا جون خوابیده، اما آسوده نیست، بی تابی میکنه، سخته که 70 سال،یعنی بیش از 25000 روز، هر روز از صبح علی الطلوع تا شب بری و کار کنی، حالا مجبور بشی گوشه ی خونه بخوابی، فکر میکنم همین داره آقا جونو اذیت میکنه، ماهی به آب و آقاجون به کار... هر دو از یک جنسند.

پیرمرد توی عالم خواب و بیداری، حرفهای عجیبی میزنه،مامان جون میگفت:سراغ حاج اکبر را میگرفت. خیلی فکر کردم، یادم آمد که حاج اکبر نجاری در قم است. انگار قبلا با هم همکار بودند، این سراغ گرفتن به گوش یکی از اقوام رسید، حاج اکبر را میشناخت، او را پیدا کرده بود، گفته بود که حال حاج عباس این روزها خوب نیست، حاج اکبر با پسرش که دانشجوست بلند شد و به تهران آمد، ملاقات حاج عباس، به پسرش گفت: اگه همیشه از من میپرسیدی که بابات کجاست، بیا این هم بابام، این حاج عباس اوستای من بود، من یتیم بودم، برایم پدری کرد، هم خودم و هم خانواده ام، هر چه دارم از اوست. حاج اکبر سراپای آقاجون را غرق بوسه میکرد و اشک میریخت.

به بزرگی آقاجون می اندیشم، و اینکه کاش بهتر میشناختمش. نمونه ای از اون مردای ایرانی که کوههایی هستند که در ظاهر خشک و صلبند، اما چشمه هایی جوشان دارند که دشتها را سیراب میکند.

خواستم بگم دعا کنید، بعدش فکر کردم که چه دعایی بکنید؟ بعدش هم فکر رکدم که برای کی دعا کنیم؟ بهتره برای خودمون دعا کنیم. و بعد هم میگم که خدایا، کمکش کن، هر جور که صلاح خودته، پیرمرد زیاد سختی کشیده، بهشتت که هنوز پر نشده؟ هان؟ یه جای دنج بهش بده، آمین.




What do you do for Achilles tendonitis?
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:58 ق.ظ
Pretty! This has been an incredibly wonderful post. Many thanks for providing these
details.
http://islamreligion.mihanblog.com/post/48
جمعه 9 تیر 1396 06:11 ب.ظ
I was curious if you ever considered changing the layout of your blog?
Its very well written; I love what youve got to say. But maybe you could a little more in the way
of content so people could connect with it better. Youve got an awful lot of text for only having one or two images.
Maybe you could space it out better?
BHW
جمعه 18 فروردین 1396 08:43 ب.ظ
Excellent goods from you, man. I've remember your stuff previous to and you are simply extremely excellent.
I actually like what you've bought here, really like what you are stating and the way in which in which you assert it.
You make it enjoyable and you continue to take care of to keep it sensible.
I can't wait to read much more from you. This is
really a wonderful site.
بهاره
سه شنبه 15 شهریور 1384 11:09 ق.ظ
همیشه دلم می خواست که بابابزرگ داشته باشم...ولی خیلی زود از دست دادمشون...
بهشته
پنجشنبه 10 شهریور 1384 07:09 ق.ظ
من هم از طرف خودم و ۱۲ نوه دیگه میگم امین
در ضمن جو نگیردت من اون عکس ها رو دیدم۰
علی
شنبه 5 شهریور 1384 09:08 ق.ظ
امیدوارم حالشون خوب بشه اینطوری اذیت نشن چون خیلی سخته
آرری
جمعه 4 شهریور 1384 11:08 ق.ظ
حسودیم میشه ... نمی دونم ... شاید بابابزرگ منم اینطوری بوده ... به هر حال آمین ،
.: جنوب شهر
جمعه 4 شهریور 1384 11:08 ق.ظ
با سلام...خدا همه بابا ها رو برای بچه هاشون نگهداره ...و اون بابا هایی هم که برده پیش خودش..گفتم پیش خودش..آره پیش خودش..خوب خدا جون دل ما به این خوشه که بابا مون پیش شماست و یادش تو خونه ی سردمون.
MM
جمعه 4 شهریور 1384 11:08 ق.ظ
آمین...
حسین فروت
جمعه 4 شهریور 1384 01:08 ق.ظ
خدایااااااااااااااااااا.....................................................................................................................................
امیر
پنجشنبه 3 شهریور 1384 08:08 ق.ظ
انشااله
راستی بابابزرگ منو هم فراموش نکنید
hosmir
پنجشنبه 3 شهریور 1384 05:08 ق.ظ
آمین !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر