تبلیغات
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند - جوب بی پل کوچه ی لعنتی
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
شنبه 17 تیر 1385

جوب بی پل کوچه ی لعنتی

شنبه 17 تیر 1385

نوع مطلب :داستان کوتاه، 
نویسنده :احسان

پسر خواهرانش را دوست داشت. خواهر بزرگش خیلی بزرگتر از او بود. دقیقا نمیدانست چقدر، اما میدانست که او خیلی ازش بزرگتر است. خواهر کوچکش کوچک بود، آنقدر کوچک که تنها راه ارتباط زبانی اش با دنیای آدمها گریه اش بود. مادر پسر را صدا کرد. پسر در کوچه سرگردان بود. بعد از ظهرها به کوچه میرفت تا با بچه ها بازی کند، اما بچه ها به بازی نمیگرفتندش. برای خودش گوشه ای می ایستاد و نگاه میکرد. پسر 5 سال داشت. پسر نمیدانست از این که به بازی نمیگیرندش چه حسی دارد. خوشحال است یا غمگین، حسودی میکند یا بی اعتناست. اما این را میدانست که از بچه های کوچه خوشش نمی آید. پسر کمرو بود.

 مادر پسر را صدا کرد. خواهر کوچکش را در کالسکه گذاشته بود. به پسر سپرد تا در کوچه راه ببرد. هم پسر خوشحال میشد از اینکه میدید لازم نیست در گوشه ی کوچه به دیوار تکیه دهد و بچه ها را تماشا کند و هم دختر خوشحال میشد از اینکه هوایی عوض میکند. پسر کالسکه را هل میداد و جلو میرفت. یکی از بچه های کوچه به پسر پیوست. همسن پسر بود. پسر شنیده بود که دوستش دوقلوست. این را میفهمید. شنیده بود که بابای دوستش دلال است. این را نمیفهمید. شنیده بود که مادر دوستش هوو دارد. این را هم نمیفهمید. اما از دوستش بدش نمیآمد. چون او هم کمرو بود. این را میفهمید.

دو پسر کالسکه را هل میدادند و به سمت سر کوچه میرفتند. به خیابان رسیدند. تصمیم گرفتند مثل بزرگترها در پیاده روی خیابان پیاده روی کنند. کالسکه را هل میدادند و میرفتند. از چند کوچه گذشتند،سر هر کوچه کالسکه را از پل رد میکردند تا در جوب نیفتد. به یک کوچه لعنتی رسیدند. روی جوبش پل نداشت. قرار گذاشتند تا کالسکه را بلند کنند و از جوب رد کنند. زورشان نرسید. کالسکه درون جوب افتاد. جوب هم عمیق بود، هم خیلی کثیف بود. بچه هم مدام گریه میکرد،آب جوب کالسکه را پر کرده بود. پسرها زورشان نرسید کالسکه را بیرون بیاورند. کالسکه و بچه را در جوب رها کردند و به طرف خانه برگشتند!

مادر چادر گلدار به سر کرده بود و در خیابان هراسان به دنبال بچه هایش میگشت. پسر را دید. پسر بدون اینکه بداند که کار بدی کرده، ماجرا را برای مادر تعریف کرد. مادر دوان دوان خود را به کوچه ی لعنتی و جوب بی پل رساند و کالسکه را به سختی بیرون کشید. نوزاد و کالسکه خیس خیس شده بودند. مادر هیچ چیزی به پسر نگفت. اما پسر خودش به مرور فهمید که عجب غلطی کرده بوده.




Where is the Achilles heel?
یکشنبه 26 شهریور 1396 08:25 ب.ظ
Your style is so unique in comparison to other people I've read stuff
from. Many thanks for posting when you've got the opportunity, Guess I will just book mark
this blog.
foot pain ball
شنبه 17 تیر 1396 03:35 ق.ظ
Just what I was searching for, thanks for putting up.
foot pain and numbness
سه شنبه 6 تیر 1396 09:40 ق.ظ
This is the right website for anybody who wants to understand
this topic. You understand a whole lot its almost
hard to argue with you (not that I personally will need to?HaHa).

You certainly put a fresh spin on a subject that has been written about for years.
Great stuff, just excellent!
louveniaalstrom.blogas.lt
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 10:17 ق.ظ
Hi it's me, I am also visiting this web site regularly, this web page is actually nice and
the visitors are truly sharing fastidious thoughts.
بهاره
یکشنبه 25 تیر 1385 12:07 ب.ظ
معلومه مامان هم مثله پسرش درون گراست..
حسین فروت
چهارشنبه 21 تیر 1385 12:07 ب.ظ
ربطی كه به فاضل و طاها نداره؟!؟!؟!
MM
چهارشنبه 21 تیر 1385 03:07 ق.ظ
به این میگن یه تمثیل بسیار غمگینانه.
آرین
چهارشنبه 21 تیر 1385 12:07 ب.ظ
آخییی .... بیچاره پسر کوچیکه ...
علی
سه شنبه 20 تیر 1385 10:07 ق.ظ
؟!
احسان در پاسخ به اردشیر آریانا
شنبه 17 تیر 1385 12:07 ب.ظ
درود بر خودتون و پدرتون. میشه بگین از كجا معلومه كه خیلی زحمت كشیدم؟
احسان در پاسخ به نوید
شنبه 17 تیر 1385 07:07 ق.ظ
تو حق داری نظرت رو بگی، اما نباید توقع داشته باشی كه من تایید كنم. بحث اصلا حماقت نیست.
حسین صابر
یکشنبه 18 تیر 1385 01:07 ق.ظ
هان؟
امیر
شنبه 17 تیر 1385 09:07 ق.ظ
چی میگه!!
نوید
شنبه 17 تیر 1385 07:07 ق.ظ
موافقین که مادر حماقت بیشتری کرده ؟
اردشیر آریانا
شنبه 17 تیر 1385 12:07 ب.ظ
درود بر شما
وبلاگ زیبا و پر محتوایی دارین ، معلومه خیلی رحمت كشیدین، خوشحال می شم نظرتون رو در مورد وبلاگم بدونم.منتظرتون هستم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر