تبلیغات
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند - هر چی آرزوی خوبه مال تو، هر چی که خاطره داری مال من
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
دوشنبه 10 اردیبهشت 1386

هر چی آرزوی خوبه مال تو، هر چی که خاطره داری مال من

دوشنبه 10 اردیبهشت 1386

نویسنده :احسان

میگن امروز روز جهانی خاطره هاست.

.

اینو یه نفر بهم اس ام اس زد. هرچند که من فکر میکنم که نصف این برنامه ها و روزها زیر سر مخابراته، اما ایده یه جالبی داره.

برنامه از این قراره که توی این بازی، افراد اولین خاطره ای رو که از دیگری دارن بازگو میکنن. به نظرم جالب میاد. بسم ا... ، شروع کنید.

.

کامنت بدین و اولین خاطره ها تون رو بگین. (اگرم خواستید نظرتون رو پنهان بدین)

.

بنویسید، من هم خاطره های اولی که از شماها دارم رو مینویسم.

.

.

عکس تزئینی

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نویسی یک:

نوید صیامی:اول راهنمایی آخرین جلسه كلاس كارگاه تئوری نحوه ی باز كردن قفل كیف رو یاد دادید بعد همه ی بچه ها رو كیف من امتحان كردند

من: دقیقا یادم نیست که من کشف کردم که تو برادرزاده ی صیامی (معلم حسابانم) بودی یا سیاوش گفت. ولی خیلی برام جالب  بود، من سال اول دانشگاه بودم، شاگردی داشتم که دو سال پیشش عموش به ما درس حسابان میداد! یه پسره سبزه رو، آیزون! خیلی هم دوست داشت با من رفاقت بزنه. منم واسه این تحویلش میگرفتم که تخصص خاصی در تحویل گرفتن آدمایی دارم که بقیه تحویلشون نمیگیرن!! اون موقع بچه ها اذیتت میکردن. اصلن یادمه که صیامی یه فحش بود! اما من بهت حال میدادم!

اینا رو گفتم که خاطرات رو مرور کنمُ نه به این خاطر که ناراحت بشی. من هنوز هم همین عادت رو دارم.

هفته ی پیش رفته بودم سر کلاس سوم دبیرستانی ها، همه شون رو گفته بودن برید توی یه کلاس تا من برم جلسه توجیهی واسه اردوی امتحان نهایی بذارم. یه دختره هست، هر چی میگیُ پا میشه و یه نظریُ یه سوالیُ یه ایرادی چیزی میگیره. سه چهار بار این کارو کرد: چرا ۷ جلسه حسابان گذاشتین، چرا فیزیک ما با تجربیا عین همه، و از این جور سوالها. بچه ها شاکی شدن و هر کی یه تیکه ای بهش انداخت. خودم هم خواستم یه تیکه بهش بندازم. اما یه دفعه ای یادم افتاد که این تیکه ی من الان اونو نابود میکنه، اما اگه بهش حال بدم تاثیر روحی خوبی میذاره. به بچه های دیگه داد زدم ک اه و زهرمار، اون کسی که براش مهمه که چه بلایی سرش میاد و نسبت به مسائل اطرافش احساس مسئولیت میکنه، خیلی بهتر از شماهاییه که یا نصفتون تو چرتین، یا نشستین یکی یه چیزی بگه، شما هم یه تیکه نثارش کنین.

نوید جات خالی! کلی به یادت افتادم. البته خیلی های دیگه هم تو زندگیم هستن که یه همچین خاطره هایی باهاشون دارم. نوید، دلم واسه ت تنگ شده .Smiley

----------------------------------------------------------------------------------------

پی نویسی دو:

حسین تاجیک: اولین باری كه دیدمت اولین روز اول راهنمایی بود. چون اون موقع قدت از همه یك متری بلندتر بود تنها كسی كه نظرم رو جلب كرد تو بودی. می خواستم بفهمم تو چرا این قدر گنده ای!

من: برعکس، تو موجود تابلویی نبودی. یعنی یه بچه یه عادی بودی که تو نظر اول جلب توجه نمیکردی. فقط یادمه که توی کلاس ما 4 تا حسین داشتیم. صدیق، معلم نازنین کامپیوترمون، بچه ها رو با اسم کوچیک صدا میکرد ( و این کارش واقعا که همه مونو خر کیف میکرد. هر کجا هست سلامت باشه) فکر کنم تو حسین شماره یک بودی. این اولین چیزیه که تو ذهنم از تو یادم میاد.ولی بعد از اون یادمه که خیلی درسخون بودی. بعدش هم یادمه که یه کاپشن پفی قرمز داشتی. بعدش هم یادمه که خیلی دوست داشتم باهات دوست شم! اینو جدی میگم ها. توی زندگیم افراد خیلی کمی هستن که آرزو داشتم باهاشون دوست بشم. تو یکی از اونا بودی.

----------------------------------------------------------------------------------------

پی نویسی سه:

آرین: اون روز که برا ماشین 40 تیکه مونده بودیم ، یادته درش چطوری قفل مشید ؟ یادته با ام ام و نوید ، با یونولیتها ور می رفتیم !؟ اون روز

من: اما این خاطره اولت از من نیست. چون فکر کنم حداقل یه شیش ماهی قبل از اون هم معلمتون بودم. اصلا من از اول مهر معلمتون شدم. بعد از یه ترم ام ام رو توی بهمن ماه توی خیابون دیدم. ( چون داشت میرفت جشنواره فجر تاریخش یادم مونده). بهش پیشنهاد دادم که بیاد مدرسه.

اتفاقا تو یکی از کسانی بودی که خوب توی ذهن من مونده. یه پسر لاغر لاغر، سیاه، عینکی، شلوغ، باهوش (پررو نشو ها!)، از اونایی که معلمای معمولی ازشون چندان خوششون نمیاد. اما معلمایی که کلاس شلوغ و فعال رو دوست دارن، دوست دارن یه چند تا از این آرین ها توش باشه.

کلاً کلاس 4/1 یه کلاس فراموش نشدنی برای منه. شاید بهترین و لذت بخش ترین.

آرین: با نمام احترامی که براتون قائلم :لعنتی خوب پاشو 5 شمبه بیا مدرسه بریم علی بابایی جایی دیگه اه ! دلمون تنگ شد ! می خوای بگی 1 ساعت هم تو اون زندگی لعنتی وقت اضافه نداری ؟

من: ببین، این تیکه رو خودت از من یاد گرفتی و حداقل چند باری جلوی خودم به کار بردی که :" آقای  .... حداقل چند ساعتی که ازتون بزرگتر هست، احترامش رو نگه دارین!" الان همون تیکه رو به خودت تحویل میدم. لعنتی هم عمه ی ناف ننه ته!

-------------------------------------------------------------------------

 پی نویسی چهار:

حسین فروت: نمی دونم كدومیك از این خاطره ها قدیمی تره؟! میدونم كه هردوش مال سال74كلاس6/1هست...
1) بالای یكی از دفترهای كلاس اول راهنماییم یه كاریكاتور كشیدم كه یه معلم داره گریه میكنه و یك نفر روبروش وایساده و داره میخنده و یه چیزی كه زیرش نوشتم «پارازیت» داره از سمت اون یارو به طرف معلم پرتاب میشه... زیر كاریكاتور یارو نوشتم «این طهماسبی.است....!
2) دست چپت (دست تخصصی)شكسته بود و گچ گرفته بودی. یه گچ سبزرنگ.... شاید اون موقع سومین نفر تو ایران بودی كه گچ سبز بسته به دستش... با اون وضعیت فوتبال هم بازی میكردی... یه دفعه 3 تا گل زدی...!!

 

من: دستم وسط زمستون شکست. راست میگی. اون موقع از این گچ های رنگی خیلی کم بود. من فقط اون موقع بود که فوتبالم خوب بود! یادمه با دست شکسته سه تا گل زدم. بعد اسدا... زاده (خدا رحمتش کنه، معلم ورزش و ناظم و این چیزا بود.بعدن میلاد میگفت که لیسانس معماری داشته! طرح گاو روی شیشه های شیر هم از کارای اون بوده!) با بلندگو سرم داد کشیدکه بیا دفتر. کلی دعوام کرد که با دست شکسته فوتبال بازی میکنی و میخوری زمین و اون وقت باید بری تو دستت پلاتین کار بزاری! اولش ترسیدم. اما بعدن پیش خودم گفتم چه کلاسی داره آدم بگه تو دستم پلاتینه!

من دقیقا یادم نمیاد که اولین باری که تو رو دیدم کی بود. میدونی، اگه آدم یه نفر رو یه بار انفرادی ببینه خوب یادش میمونه، اما وقتی یه دفعه 24 تا بچه ی اول راهنمایی رو میریزن توی یه کلاس، فقط تابلو ها هستن که تو ذهن آدم میمونن!

یادمه تو هم یکی از چهار حسین کلاس ما بودی. اما فکر کنم کلاسمون 1/1 بود.از تو یادمه که یه دو سه تا پیراهن داشتی با یقه ی آخوندی، که رنگ یقه با رنگ پیراهن کاملا متفاوت بود.

یادمه پای ثابت خاله بازی های زنگ ناهار بودی. مینشستیم زنگ ناهار وسط کلاس روی زمین و ناهارا رو باز میکردیم و میخوردیم. من فقط تعجب میکردم که شماها چه طور میتونید روزی 45 دقیقه در مورد خوردن و غذا حرف بزنید و خاطرات غذاهای لذیذ رو مرور کنید. حتی یادمه که چند دفعه یه نفر سفره هم آورده بود. اهان یه چیزی هم یادمه. تو بعضی وقتها سبزیجات آب پز هم میاوردی. مثل هویج و اینا!

فقط سال اول راهنمایی هم کلاس بودیم. دیگه رفت تا سال اول دانشگاه.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نویسی پنج:

امیر: یادمه روز اولی كه دیدمت به اولین چیزی كه فكرم رسید این بود كه تو هر چی باشی دانشجو نیستی.

من:  تو و رضا رو تقریبا تا آخر سال اول دانشگاه به طور خاص نمیشناختم. اومدنتون به ذهن من به مرور بوده! نه اینکه مثلن توی یه اتفاق یا خاطره ی خاص شناخته باشمت. اما بعد از اون یواش یواش مسیرمون همگراتر شد. جوری که سالهای آخر اکثر کلاس ها با هم بودیم.

-------------------------------------------------------------------------

پی نویسی شش:

بهاره: اولین بار كه یادم موندت، تو دانشكده فیزیك بود. من و فروغ بودیم و تو اومدی طرفمون واسه كانون 81. یادش بخیر. چقدر فرق كردیم با اون موقعها.. آبله مرغونت هم یادمه كه به خاطرش نیومدی كوه. تا حالا هم هر چی ازت تو دلمه، محبت و آرامشه. از داشتن دوستی به خوبی تو واقعا خوشحالم. (:

من: خاطره من مال قبل اونه. اولین هفته ای که رفتیم دانشگاه. آخر هفته شورای صنفی اردوی دره جانستون (دشت هویج سابق) گذاشت. من تا قبل از اون فکر میکردم که توی رشته مون فقط دو تا دختر هستن. ندا(که توی کلاس شیمی مامانش رو دیده بودم و گفته بود که مکانیکه و از این نگران بود که دخترش تنها دختر مکانیکه!) و سمیرا. اون روز صبح قرار بود دم در پایین جمع بشیم تا حرکت کنیم. وقتی شماها اومدین من فکر کردم که یا دخترای رشته های دیگه هستین، یا دوستای سارا بافته چی و سال بالایی هستین. تا اینکه توی اردو قرار شد هر کی خودشو معرفی کنه. خیلی برام جالب بود که همه تون با افتخار میگفتین که فرزانگانی هستین! گفتی ۶۴ی هستی  و همه گفتن آو  ! اون عینکت که فریمش یه رنگی بین سبز و آبی داشت  رو هم یادمه.

توی اون اردو علیرضا سلمانزاده حرف قشنگی زد. گفت وضع کشور ما جوریه که ما همه چیزمونو از دانشگاه میخوایم. دانشگاه باید محل درس خودن باشه. اما ما دوستی ها، شادی ها، تولد ها، ورزش، اردو،سیاسی بازی، عاشق شدن، و بقیه چیزهامون رو هم از دانشگاه میخوایم. در صورتیکه هر کدوم از اینها باید در جای مشخص دیگه ای انجام بشه.

اون روزی که اومدم دنبالتون تا کاندید کانون ۸۱ بشین رو هم خوب یادمه. خداییش برام سخت بود که بیام باهاتون صحبت کنم. شاید فقط با سمیرا شیری راحتتر صحبت میکردم. اما صحبت با تک تک بچه ها و پیشنهاد کاندید شدن و یا تعیین حداقل یک نماینده برای دخترا خیلی کار وحشتناکی برام بود Smiley

اون آبله مرغون رو از شاگردای مدرسه گرفتم. فکرشو بکن! معلمی که رفته سر یه کلاس آبله مرغون زده و از شاگرداش آبله مرغون گرفته. با این فرق که بچه ها توی اون سن سریع مریضی شون خوب میشد اما من از پا در اومدم. ۱۰ روز افتادم تو خونه و ۵-۶ کیلو لاغر تر شدم. یادمه بابک با یه شکلات مترو اومد عیادتم! اونم نه توی خونه، از ترس سرایت، دم در کوچه دیدمش.

-------------------------------------------------------------------------

پی نویسی هفت:

امیررضا: من اول راهنمایی کلمه ی کارگاه به نظرم خیلی پیچیده بود.شما رو هم فقط با کارگاه میشناخنتم.یه آدم بلند کارگاهی که از دور میدیدمش و البته به نظرم جنتلمن ترین معلم جوون بود و زیاد بین بچه ها نمیپلکید.تا جایی که توی تنگه واشی ماست رو با دست و صورت خورد و من رو توی فشار زیاد آب کولی داد.صحنش یادمه.خیلی خرکیف شده بودم.نیشم تا بناگوش باز بود حسابی میخندیدم. البته به شوخی قرار بود بهش پول بدم ولی ندادم و نگرفت.عدد 5000 تومن ته ذهنم مونده.بعدها توی ذهنم با مرام تر جلوه کرد.

من: تو ، توی کلاسایی که من درس میدادم نبودی. شاید بشه گفت که تو کشف ام ام بودی. اما اولین خاطره ای که ازت دارم رو خوب یادمه. داشتیم با بچه ها توی کارگاه ماشین چهل تیکه رو درست میکردیم. اکواریومش رو از زیستی ها دو در کرده بودیم. با هزار زحمت اونو شسته بودیم. آکواریوم آب بندی نبود. اما ما اکواریومی میخواستیم که پر از آب کنیم  و توش یه سد یونولیتی بذاریم. بعد روی سد یه چراغ الکلی بذاریم. قرار بود یه بادکنک گنده ی پر از آب بترکه،آبش بریزه پشت یونولیت. یونولیت حرکت کنه و بره جلو، بعد چراغ الکلی یه نخ رو بسوزونه و پاره شدن نخ،سطل شن رو آزاد کنه و با ریختن شنها الاکلنگ بیاد پایین و با خوردن الاکلنگ به دومینو ها، اونا راه بیفتن و آخرش یه مدار الکتریکی راه بیفته که در قفس موش رو باز کنه و  موشه به طرز هوشمند بره توی قلعه ای که با یونولیت ساخته بودیم و اونجا یه دفعه با یه کلکی پرچم علامه حلی از وسط قلعه بیاد بالا و همه خرکیف بشن.

این وسط دو تا مشکل وجود داشت. اولیش این بود که ما اکواریوم رو چسب زده بودیم و گذاشته بودیم کنار کارگاه تا خشک بشه. بعد یه پسر ریزه میزه ی شیطون اومد و نه سلامی و نه علیکی، زرتی با لقد زد وسط شیشه آکواریوم! اکواریوم ترک خورد! اون پسر تو بودی!

بعد حسن احمدی و نیما صارمی (آقای احمدی و آقای صارمی) منو توجیه کردن که این بچه بیش فعاله و دست خودش نیست!

البته بیش فعالی یه خاصیت بچه های تیزهوشه (اینو از من نشنیده بگیر)

خاطره ی دیگه ی من هم اینه که تو و کامران نجیب فر رو مامور کرده بودم که یه موش رو توی آزمایشگاه زیستتون شرطی کنید تا وقتی که در قفسش باز میشه بیاد و یه مسیری رو طی کنه و بره توی قلعه یونولیتی.شما شیطونها هم از سر تنبلی گفتین که ما موش رو گرسنه نگه میداریم، بعد مسیر بیرون قفس رو خورده خورده غذا میریزیم، وقتی در قفس باز بشه، موش گرسنه میاد و دنبال غذا ها میره توی قلعه (با الهام از قصه حسن کچل!) .ما هم قبول کردیم. فکرشو بکن. مدیر و بچه ها و کلی بازدید کننده اومدن. من هم میخوام به مدیر ثابت کنم که این پروژه ی به ظاهر مسخره نتیجه ی قشنگی داره. اجرا تبدیل به فیلم کمدی شد! اولن آی که ریخت پشت سد، چراغ الکلی خاموش شد. سریع با فندک نخ رو پاره کردن تا کسی نفهمه. قصه همین طور رفت جلو تا رسید به موشه. در قفس موشه باز شد. موشه امود بیرون، به اولین لقمه غذایی که رسید، یه ربع اونو بو کرد. بعد نشست چمباتمه نیم ساعت مشغول خوردن همون لقمه اول بود! مجبور شدیم بدون ورود آقا موشه به قلعه، مدار برق رو وصل کنیم تا پرچم بالا بره. انقدر قضیه خنده دار شده بود که مدیر (شهرام سابق) بهم گفت که چند بار دیگه هم این مراسم رو اجرا کنم. منم بهم برخورد!

 

-------------------------------------------------------------------------

پی نویسی هشت:

رضا سرلک: اولین خاطره ای كه من ازت دارم هم یه جورایی انتخاباتیه،نمی دونم انتخابات چی بود فقط یادمه بابك همون یه دونه رای كه قرار بود من بهش بدم رو كم اورد و انتخاب نشد. بعد از كلاس ریاضی 2 امیدوار منو تا دانشكده كشوندی كه به تو و بابك و یكی دو نفر دیگه رای بدم،ولی تا رسیدیم دانشكده مهلت رای دادن تموم شد و من دوباره تمام اون مسیر طولانی رو تا دانشكده كامپیوتر طی كردم تا برم سر كلاس پاسكال .فرداش بابك كه فهمید فقط یه رای كم اورده می خواست كله مو بكنه!

من: پس اولین خاطره ت از من به تقاضای یک سوء استفاده بر میگرده! من هم یه چیزایی از اون ماجرا یادمه. اما نه دقیق. یادمه بچه های سال بالایی برای اینکه بتونن رای ما 81 ای ها رو هم جمع کنن. من و بابک رو هم وارد ائتلاف خودشون کردن تا توی انتخابات شورای صنفی رای بیارن. از اون ائتلاف هم هومن وارد لیستشون شده بود. جالبیش اینه که ائتلاف ما با رای ما 81 ای ها رای آورد، اما اثری از بابک و من نبود. اما هومن که شاید نهتبلیغی میکرد و نه توی جمع 81 ای ها اونقدر شناخته شده بود، با رای 78 ای ها! وارد شورا شد!

-------------------------------------------------------------------------

پی نویسی نه:

سمیرا:

(با اجازه ی ضمنی از ایشون این مطلب رو مینویسم، این خاطره وسطاش یه خورده گنگه، اگه اشتباه دارم نقل میکنم ببخشین)

من: هفته های اول ترم بود. کلاس نقشه کشی داشتیم. کلاس ساعت 4 تا 7 بود و مهندس شهریاری معمولا دیر میومد. بچه ها پایه شده بودن که کلاس رو بپیچونن. از دخترا فقط تو و ندا بودین. تو به من گفتی که:" پاشیم بریم، استاد نمیاد.ما هم میایم." بچه ها قبلش میگفتن که این دخترا عمرا بیان و میشینن سر کلاس و ما ضایع میشیم. وقتی اینو گفتی، همه پاشدیم رفتیم. بعد چند دقیقه استاد اومد. نگو شما هم سر کلاس بودین. خلاصه که کلی ما ضایع شدیم. بعدش حسابی شاکی شده بودم که دختره مگه با من شوخی داره؟! آخه این چه سر کار گذاشتنیه! خودشون میگن پاشین بریم. بعد خودشون میمونن و ما رو ضایع میکنن!

این خاطره اولم بود. اما همون طور که گفتی خاطره های خوب زیادی داشتیم. (دوستای خیلی خوبی) بودیم.

------------------------------------------------------------------------

پی نویسی دهم:

سحر: من اولین بار تو رو تو اردوی جانستون دیدم. اون موقع كه نشسته بودیم و حرف می زدیم، تو راجع به دفتر فرهنگی و شورا و انجمن علمی سوال كردی و یكی از سال بالایی ها كارای هر كدوم رو توضیح داد. بعد تو پرسیدی این جوری موازی كاری نمیشه؟ . من هم كه تازه از فرزانگان در اومده بودم و عشق كلمه های قلمبه سلمبه بودم گفتم آهان این آدم با معلوماتیه! (البته من خودم زیاد شبیه خیلی از فرزانگانی ها نبودم ولی جوگیر شده بودم.)

اولین كسی كه تو دانشگاه دیدم الهام بود. روز ثبت نام با هم بودیم. نفر بعد نسیم بود كه همون روز اول دیدمش. با هم ریاضی 1 داشتیم. محمد زروندی هم تو كلاس ما بود. وقتی نسیم بهم گفت بیا بریم با هم نهار بخوریم تعجب كردم. آخه تیپمون اصلا به هم نمی خورد! سمیرا رو چند روز بعد دیدم. شبیه یكی از بچه های مدرسه بود كه ازش خوشم نمیومد:دی!. یادمه مریم از دخترا آخرین نفری بود كه دیدمش. فكر كنم اول ترم دوم بود (مطمئن نیستم). خیلی سرد برخورد كرد، یه كمی حالم گرفته شد.

محمود و محسن و مهدی آرین را از جلسه های خبرنامه شناختم. البته فعالیت من تو خبرنامه به شركت تو چند تا از همین جلسات محدود شد. (آخرش هم نفهمیدم این فریدون دیبا چه هیزم تری به شماها فروخته بود)

فكر كنم اولین بار كه با حسین برخوردی داشتم سر كلاس فیزیك رضاخانی بود. استاد كه از كلاس بیرون رفت حسین برگشت به طرف من و آیدا داد زد گفت ببین تمام ورقه های تمرینمون رو یه جا ریخت تو سطل آشغال. تو دلم گفتم وا پسره فعل مفرد به كار برد!
من:
بابا ایول به این حافظه! حسابی کم آوردم.

اولین خاطره من از تو همون دره جانستونه. فکر میکنم یه مانتو آبی پوشیده بودی.ولی مثل بچه مدرسه ای ها بودی. اما دقیقا فرزانگان گفتن تو یادمه. فک کنم تو سارابافته چی رو میشناختی. اما بعد از اون روز خیلی کم دیدمت. چون کلاسامون اصلن با هم نبود.

یه نکته ی جالب در مورد خاطره هایی که گفتی اینه که سیر آشنایی من با بچه ها دقیقا عکس توه.مثلن من محمود و محسن رو آخر امتحانات ترم اول رو در رو شناختم. الهام رو هم خیلی کم میشناختم. در حد دوست خانوم شیری میشناختمش. حسین رو هم چند هفته ی اول اصلن پیدا نمیکردمش.اما یادمه مریم با ما کلاس ریاضی داشت. اما من وسطای ترم فهمیدم که اونم هم رشته ایه ماست!

قضیه ی موازی کاری رو هم یادمه. فکر کنم امیر ترمه چی یا علیرضا سلمانزاده داشت حرف میزد، با حرفاشون همه رو قفل کرده بودن.

یه چیز باحال یادم افتاد. اولای ترم بود که شورا اردوی تبریز گذاشت. همزمان دفتر فرهنگی اردوی مشهد گذاشت، هفته پیش هم که جانستون رفته بودیم. من فکر کردم که اینجا هر هفته اردو میبرن!! گفتم این هفته میشینم مشقای نقشه کشی مو مینویسم، هفته ی دیگه میرم اردوی بعدی!!!!!!!!!

از شانس ما تا دو سال بعد هیچ اردویی برگزار نشد!

-----------------------------------------------------------------------

پی نویسی یازدهم:

علی: خاطره ی خاصی ندارم به عنوان اولین خاطره ! فقط یادمه یه معلم كه سر كلاستون حال می كردم . همه می گفتن خیلی باحالین اولا خیلی حال نمی كردم سر كلاستون . اما یه كم كه گذشت دیدم خیلی باحالین ! یادمه همیشه با گروه آرین و صیامی و ... بودین با بقیه خیلی نزدیك نبودین نمی ذاشتینم كه نزدیك شیم ! همیشه هم مرام كارگاه و لباسش كه می پوشیدین خیلی حال می كردم ! مرام كارگاهی ...

كلا كارگاه و با شما میشناختم ! تابستونشم رئال كارگاه و ... یادش بخیر ...

من: منم خاطره خاصی ندارم به عنوان اولین خاطره! چون تو سال اول توی کلاس من نبودی. تو رو بیشتر از روی رفاقتت با بچه هایی که گفتی، یا ام ام ، یا فوتبال خوبت میشناختم. ولی بعدن که بیشتر شناختمت ازت خوشم اومد.

اما در مورد حرفهایی که زدی، خیلی برام جالب بود!

اما در این مورد که گفتی به بقیه راه نمیدادم تا  نزدیک بشن اشتباه میکنی. یعنی میدونی، این یه اشتباه شایعه. خود من هم در دوران راهنمایی احساسم این بود که مثلا صدیق و جهانگیر (دو تا معلم نازنین) ، اصلا به ماها راه نمیدن و فقط اون چند تا بچه ای که اطرافشون هستن رو تحویل میگیرن. در صورتیکه بعد ها فهمیدم که ایراد از من بوده که زیاد تلاشی نکرده بودم که بهشون نزدیک بشم.

در مورد مرام کارگاهی هم باید بگم که من اصلا و ابدا به این چیزها عقیده ای ندارم. یعنی این قضیه مرام کارگاهی رو نیما صارمی باب کرد. بعدها هم که نیما رفت، سیاوش رادپور و احسان ایرانی و بهادر برومند، این مرام رو به من نسبت دادن. ولی در کل در هیچ مقطعی از زندگی تو خط این جوگیر بازی ها نبودم.

به نظر من آدم باید یه مرامهای خوب و درست و درمونی داشته باشه، اما نه از این ظاهربازی ها، از اونا که آدم رو موندگار کنه.

ادامه پی نویسی یازده:

علی: manam 1/4 budam !!! chera migin tu kelasetun nabudam !!! khob khateratetun kame azam hatman !!! man budam tu kelasetun !!

من:رفقا میگن پیر شدم ها! فراموشی هم نگار به سراغم اومده. ببخشید!

-------------------------------------------------------------------------

پی نویسی دوازده

کیقب:من از تو پنجره نشستن سر کلاس شما خیلی لذت می بردم.

من: منم از شوت بازی ها و سادگی تو خیلی لذت میبردم. جداً میگم ها! از اینکه سعی میکردی آدم تیزی نشون بدی، اما خیلی وقتها سر کار میرفتی. از اینکه دنیای ساده ای داشتی که بعضی وقتها یه حرفهایی میزدی که آدم حسرت دنیای ساده و قشنگت رو میخورد. نمیدونم خودت هم الان حسرت اون روزها و اون دنیات رو میخوری یا نه.نمیدونم حاضری چقدر بدی تا دوباره توی اون کلاس باشی و منم به عنوان معلم بهت اجازه بدم که به جای نشستن پشت نیمکت،توی پنجره بشینی.

-------------------------------------------------------------------------

 پی نویسی سبزده:

حسین: سبلان كلی تلاش كردیم تو چادر ما سوما نیفتی. ولی الان هممون از اینكه با ما بودی خیلی خوشحالیم و حسرت اردو های كارگری اون موقع ها رو می خوریم.

من: اولین بار ام ام بهم گفت که دو تا از بچه های سوم هستن که وبلاگ نویسن. من هم تازه وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم. من معلم اول ها و دوم ها بودم و پایه شما رو نمیشناختم. یه حس کنجکاوی خاص داشتم که ببینم آدمایی که توی دنیای وبلاگ هستن، در بیرون چه شکلی هستن. یادمه با تو خوب عیاق شدم. چون فهم و شعورت بیشتر از هم سن و سالهات بود. خاطره ی اون شب توی کوه سبلان رو خوب یادمه. چون شماها سوم بودین و به اصطلاح دیگه فارغ التحصیل حساب میشدین.تا نصفه شب همه رقم شوخی و جوک مربوط و نامربوط گفتیم. به شماها هم کلی احساس آدم بالای ۱۸ سال دست داده بود!

اردوی مشهد هم یادمه، وقتی با هم دیگه از توی کافی نت توی گرگان، وبلاگ هامون رو آپدیت کردیم.یادمه نگار نوجوان از اینکه گفته بودیم :گرگان، صفا سیتی، کانزاس سیتی، حسابی قاطی کرده بود!!!

 ------------------------------------------------------------------------

پی نویسی چهارده:

با اجازه الهام

من:این اولین خاطره من نیست. اولین خاطره به قول خودت به دره جانستون برمیگرده و بعدش هم انتخابات کانون.

این خاطره ای که میخوام بگم مال بعد از انتخاباته، وقتی قرار شد برای اولین بار کانون یه کاری بکنه. یادمه مجوز ندادن که بریم کوه. گفتیم ما هم بدون مجوز میریم. یکی از بچه های قدیمی شورای صنفی یه نصیحت قشنگ به من کرد و گفت که اردوی بدون مجوز نبرم. دلیلش هم کاملا منطقی بود.میگفت حداقل اسم کانون و شورا رو روی اردو نذار.

دیگه تقریبا بی خیال شده بودم. اومده بودیم دم در دانشکده ریاضی قدیم. تو منو صدا کردی و گفتی یه لحظه بیاین. (خیلی آروم صحبت میکردی، اصلا نمیشنیدم چی میگی، یادمه چند ماه اول همین طوری صحبت میکردی).حالا تصور کن که با اون صدای آروم، سعی داشتی یه چیزی رو هم به من یه جوری بگی که مثلا بچه ها نفهمن. گفتی خوب میتونیم خودمون بریم! جا خوردم. مونده بودم این دایره «ما» یعنی کی؟

گفتی ما دخترا خودمون میخوایم بریم. اگه میخواین شما هم با ما بیاین. بعد به من گفتی که خانوم شیری پشت خط هستن و با شما کار دارن. گوشی تو گرفتم و باهاش صحبت کردم. عین این رئیس های مافیایی!!  که از پشت تلفن به مامور مخفی هاشون دستور میدن! با من صحبت کرد.

بعد من گفتم باشه، جورش میکنم.

بعد اومدم اینور و چقدر تلاش میکردم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و به بچه ها قبولوندم که اردو کنسله. بعد فردا صبح  توی میدون تجریش فقط خواجه حافظ شیرازی نیومده بود که اونم بعدن توی کوه بهمون ملحق شد Smiley

-------------------------------------------------------------------------

پی نویسی پانزده:

ردپ:اولین خاطره در مورد شما به شدت با جناب حجازی و ممد سبحانیان گره خورده! شرمنده! ولی یادمه تو س.ج.ن بابام پرسید با اون معلمه که پنوماتیک کاره کلاس دارم یا نه .

من:ایول! واقعا قشنگ بود.

از باب توضیح واسه کسانی که درجریان نیستن باید عرض کنم که س ج ن ، مخفف سمینار و جشنواره و نمایشگاهیه که مدرسه ما سال اول دبیرستان برگزار کرد.توی اون نمایشگاه، من توی غرفه مکانیک کار پنوماتیک میکردم.

البته این اولین باری نبود که من با معلما اشتباه گرفته میشدم. چون هم من خیلی گنده بودم، هم معلمامون خیلی فنچ بودن.مثلن در مقابل گلشن و میبدی، واقعا من بزرگتر به نظر میومدم.

یادمه بابای مهدی خانعلی رو اولین بار که دیدم توی سوم راهنمایی بود. من توی دفتر معلم ها بودم. بابای مهدی اومد تو و با من خیلی گرم سلام کرد و دست داد. مهدی بعدا بهم گفت که فکر کرده که من معلمم.

یه بار دیگه هم یادمه که مدرسه استخر آتش نشانی رو اجاره کرده بود برای تابستون. اما نمیذاشت بچه ها بدون معلم وارد استخر بشن. یه بار با چند تا از بچه ها  منو به اسم معلم قالب کردیم به مامور استخر و رفتیم تو!

اما اولین خاطره من از تو هم برمیگرده به کلاس ۱۰۲، اون موقع ها فکر میکردم که تو خیلی تعطیل هستی! چون همه اش یا حواست پرت بود، یا توی عالم خودت بودی. یادمه یه سررسید داشتی که تمام جزوه ها ت و درسهات رو توی اون مینوشتی. ولی بعد از یه مدت فهمیدم که خیلی کارت درسته! اینو جدی میگم.




How do you prevent Achilles tendonitis?
جمعه 3 شهریور 1396 02:44 ب.ظ
Can you tell us more about this? I'd want to find out more details.
https://tiffaneyvanderweel.wordpress.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:29 ق.ظ
I don't know if it's just me or if everyone else encountering issues with your website.

It seems like some of the written text within your posts are running off the screen. Can someone else please comment and let me know if this is happening to them too?
This could be a issue with my web browser because I've had this happen before.
Kudos
foot pain icd 10
چهارشنبه 14 تیر 1396 11:47 ق.ظ
This is the right web site for anybody who really wants to understand
this topic. You realize a whole lot its almost tough to argue with you (not that I personally would want
to?HaHa). You definitely put a new spin on a subject that has been written about for a long time.
Excellent stuff, just wonderful!
foot pain in the arch
چهارشنبه 7 تیر 1396 12:41 ق.ظ
Hi there i am kavin, its my first occasion to commenting
anyplace, when i read this post i thought i could also make comment
due to this good paragraph.
cindystang.wordpress.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 01:38 ق.ظ
Fantastic post however , I was wondering if you could write a litte more on this topic?
I'd be very thankful if you could elaborate a little bit more.
Kudos!
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 09:15 ب.ظ
I have to thank you for the efforts you've put in penning this website.

I'm hoping to view the same high-grade blog posts by you later on as well.
In fact, your creative writing abilities has motivated me to get my
own, personal blog now ;)
فروشگاه قرن21و22
شنبه 11 اردیبهشت 1389 02:11 ب.ظ
*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_***__________**_________***
_***_____________________***
_***_____________________***
__***___________________***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***
______________*

سلام من به وبلاگ شما سر زدم وبلاگ زیبا و جالبی دارید
درصورت تمایل جهت تبادل لینک مرا با نام ((فروش سریال dvd600toman)) لینک کن و خبرم کن تا لینکت کنم
شما هم به ما سر بزنید در خدمتیم

………..|”"”"”"”"”"”"”"” ” “”"”"”"”|\|_
………..|…….اینم وسیله ....….|||”|”"\___
………..|________________ _ |||_|___|)
………..!(@)’(@)”"”"**!(@ )(@)***!(@)
_rdp
جمعه 28 اردیبهشت 1386 11:05 ق.ظ
اولین خاطره در مورد شما به شدت با جناب حجازی و ممد سبحانیان گره خورده! شرمنده! ولی یادمه تو س.ج.ن بابام پرسید با اون معلمه که پنوماتیک کاره کلاس دارم یا نه .
حسین
دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 06:05 ق.ظ
سبلان كلی تلاش كردیم تو چادر ما سوما نیفتی. ولی الان هممون از اینكه با ما بودی خیلی خوشحالیم و حسرت اردو های كارگری اون موقع ها رو می خوریم.
کیقب
دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 11:05 ق.ظ
من از تو پنجره نشستن سر کلاس شما خیلی لذت می بردم.
علی
دوشنبه 24 اردیبهشت 1386 12:05 ب.ظ
از یه نظر درست می گین ! اون اولا شما اونقدر هم نازنین نبودین تو ذهن من ! پس خیلی هم سعی به رفاقت نمی كردم ، مرام كارگاهی یه چیز شوخی ! جدی نگیرین !!!
علی
یکشنبه 23 اردیبهشت 1386 11:05 ق.ظ
آقا منم 4/1 بودما ... یعنی حافظتون اینقدر ضعیف شده !!!
علی
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 11:05 ق.ظ
كلا كارگاه و با شما میشناختم ! تابستونشم رئال كارگاه و ... یادش بخیر ...
علی
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 11:05 ق.ظ
خاطره ی خاصی ندارم به عنوان اولین خاطره ! فقط یادمه یه معلم كه سر كلاستون حال می كردم . همه می گفتن خیلی باحالین اولا خیلی حال نمی كردم سر كلاستون . اما یه كم كه گذشت دیدم خیلی باحالین ! یادمه همیشه با گروه آرین و صیامی و ... بودین با بقیه خیلی نزدیك نبودین نمی ذاشتینم كه نزدیك شیم ! همیشه هم مرام كارگاه و لباسش كه می پوشیدین خیلی حال می كردم ! مرام كارگاهی ...
آرین
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 06:05 ق.ظ
:دی ! پسر خدا بود !
سحر
دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 10:05 ق.ظ
فكر كنم اولین بار كه با حسین برخوردی داشتم سر كلاس فیزیك رضاخانی بود. استاد كه از كلاس بیرون رفت حسین برگشت به طرف من و آیدا داد زد گفت ببین تمام ورقه های تمرینمون رو یه جا ریخت تو سطل آشغال. تو دلم گفتم وا پسره فعل مفرد به كار برد!
سحر
دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 10:05 ق.ظ
محمود و محسن و مهدی آرین را از جلسه های خبرنامه شناختم. البته فعالیت من تو خبرنامه به شركت تو چند تا از همین جلسات محدود شد. (آخرش هم نفهمیدم این فریدون دیبا چه هیزم تری به شماها فروخته بود)
سحر
دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 10:05 ق.ظ
اولین كسی كه تو دانشگاه دیدم الهام بود. روز ثبت نام با هم بودیم. نفر بعد نسیم بود كه همون روز اول دیدمش. با هم ریاضی 1 داشتیم. محمد زروندی هم تو كلاس ما بود. وقتی نسیم بهم گفت بیا بریم با هم نهار بخوریم تعجب كردم. آخه تیپمون اصلا به هم نمی خورد! سمیرا رو چند روز بعد دیدم. شبیه یكی از بچه های مدرسه بود كه ازش خوشم نمیومد:دی!. یادمه مریم از دخترا آخرین نفری بود كه دیدمش. فكر كنم اول ترم دوم بود (مطمئن نیستم). خیلی سرد برخورد كرد، یه كمی حالم گرفته شد.
سحر
دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 10:05 ق.ظ
من اولین بار تو رو تو اردوی جانستون دیدم. اون موقع كه نشسته بودیم و حرف می زدیم، تو راجع به دفتر فرهنگی و شورا و انجمن علمی سوال كردی و یكی از سال بالایی ها كارای هر كدوم رو توضیح داد. بعد تو پرسیدی این جوری موازی كاری نمیشه؟ . من هم كه تازه از فرزانگان در اومده بودم و عشق كلمه های قلمبه سلمبه بودم گفتم آهان این آدم با معلوماتیه! (البته من خودم زیاد شبیه خیلی از فرزانگانی ها نبودم ولی جوگیر شده بودم.)
حسین فروت
شنبه 15 اردیبهشت 1386 11:05 ق.ظ
آره بابا اشتباه لپی بود..!! 6/1 کلاس اول دبیرستانم بود! درضمن چهار تا کلاس داشتیم تو راهنمایی... راستی اینو یادتونه که معلم زبانمون (رضوی) مازیار سحابی رو یه بار حسابی کتک زد...؟ یه بارهم سالک جعفری رو بدجور زد..!! همیشه تو یادمه..!!
حسین
شنبه 15 اردیبهشت 1386 11:05 ق.ظ
در مورد خرف های فروت، همونی بود كه گفتی 1/1 بودیم. اصلا فكر كنم 5 تا كلاس بیشتر نبودیم.این جریان سفره و اینا رو من كاملا یادم رفته بود! ای ول
رضا سرلك
شنبه 15 اردیبهشت 1386 10:05 ق.ظ
اولین خاطره ای كه من ازت دارم هم یه جورایی انتخاباتیه،نمی دونم انتخابات چی بود فقط یادمه بابك همون یه دونه رای كه قرار بود من بهش بدم رو كم اورد و انتخاب نشد. بعد از كلاس ریاضی 2 امیدوار منو تا دانشكده كشوندی كه به تو و بابك و یكی دو نفر دیگه رای بدم،ولی تا رسیدیم دانشكده مهلت رای دادن تموم شد و من دوباره تمام اون مسیر طولانی رو تا دانشكده كامپیوتر طی كردم تا برم سر كلاس پاسكال .فرداش بابك كه فهمید فقط یه رای كم اورده می خواست كله مو بكنه!
امیررضا
جمعه 14 اردیبهشت 1386 08:05 ق.ظ
من اول راهنمایی کلمه ی کارگاه به نظرم خیلی پیچیده بود.شما رو هم فقط با کارگاه میشناخنتم.یه آدم بلند کارگاهی که از دور میدیدمش و البته به نظرم جنتلمن ترین معلم جوون بود و زیاد بین بچه ها نمیپلکید.تا جایی که توی تنگه واشی ماست رو با دست و صورت خورد و من رو توی فشار زاد آب کولی داد.صحنش یادمه.خیلی خرکیف شده بودم.نیشم تا بناگوش باز بود حسابی میخندیدم. البته به شوخی قرار بود بهش پول بدم ولی ندادم و نگرفت.عدد 5000 تومن ته ذهنم مونده.بعدها توی ذهنم با مرام تر جلوه کرد.
بهاره
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1386 09:05 ق.ظ
اولین بار كه یادم موندت، تو دانشكده فیزیك بود. من و فروغ بودیم و تو اومدی طرفمون واسه كانون 81. یادش بخیر. چقدر فرق كردیم با اون موقعها.. آبله مرغونت هم یادمه كه به خاطرش نیومدی كوه. تا حالا هم هر چی ازت تو دلمه، محبت و آرامشه. از داشتن دوستی به خوبی تو واقعا خوشحالم. (:
نوید
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 04:05 ق.ظ
آیزون = آویزون نه ؟
امیر
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 02:05 ق.ظ
یادمه روز اولی كه دیدمت به اولین چیزی كه فكرم رسید این بود كه تو هر چی باشی دانشجو نیستی.
حسین فروت
سه شنبه 11 اردیبهشت 1386 11:05 ق.ظ
نمی دونم كدومیك از این خاطره ها قدیمی تره؟! میدونم كه هردوش مال سال 74 كلاس 6/1 هست...
1) بالای یكی از دفترهای كلاس اول راهنماییم یه كاریكاتور كشیدم كه یه معلم داره گریه میكنه و یك نفر روبروش وایساده و داره میخنده و یه چیزی كه زیرش نوشتم «پارازیت» داره از سمت اون یارو به طرف معلم پرتاب میشه... زیر كاریكاتور یارو نوشتم «این طهماسبی است!»....!
2) دست چپت (دست تخصصی)شكسته بود و گچ گرفته بودی. یه گچ سبزرنگ.... شاید اون موقع سومین نفر تو ایران بودی كه گچ سبز بسته به دستش... با اون وضعیت فوتبال هم بازی میكردی... یه دفعه 3 تا گل زدی...!!
آرین
سه شنبه 11 اردیبهشت 1386 08:05 ق.ظ
با نمام احترامی که براتون قائلم :
لعنتی خوب پاشو 5 شمبه بیا مدرسه بریم علی بابایی جایی دیگه اه ! دلمون تنگ شد ! می خوای بگی 1 ساعت هم تو اون زندگی لعنتی وقت اضافه نداری ؟
آرین
سه شنبه 11 اردیبهشت 1386 08:05 ق.ظ
اون روز که برا ماشین 40 تیکه مونده بودیم ، یادته درش چطوری قفل مشید ؟ یادته با ام ام و نوید ، با یونولیتها ور می رفتیم !؟ اون روز
حسین
دوشنبه 10 اردیبهشت 1386 11:04 ق.ظ
اولین باری كه دیدمت اولین روز اول راهنمایی بود. چون اون موقع قدت از همه یك متری بلندتر بود تنها كسی كه نظرم رو جلب كرد تو بودی. می خواستم بفهمم تو چرا این قدر گنده ای!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30